روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متأثر است. علت ناراحتیاش را پرسید.
پاسخ داد: در راه که میآمدم، یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بیاعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت: چرا رنجیدی؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید: اگر در راه کسی را میدیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود میپیچد آیا از دست او دلخور و رنجیده میشدی؟
مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمیشدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمیشود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی مییافتی و چه میکردی؟
مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی میکردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن میکردی که او را بیمار میدانستی. آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نا درست است روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمیشود؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی میکند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی میکند در آن لحظه بیمار است.
۱- دیشب وقتی از اتوبوس پیاده شدم باران نم نم می بارید. فکر کردم عجب بارون لطیفی! فقط چند قدم که در خیابانمان پایین رفتم ناگهان سیل شروع شد! مثل امواج دریا گاهی شدیدتر می شد. باد شدیدی هم می وزید. در عرض چند دقیقه لباسهایم کاملا خیس شد مثل اینکه در تشت آبی آنرا شسته باشند! سر خیابان تاکسی بود ولی نمی دانم چرا دلم خواست در طوفان قدم بزنم!! قسمتی از خیابان تبدیل به یک دریاچه شده بود. مجبور شدم از ساحل دریاچه بیایم و از روی جزایر گل آلود آن بپرم! عاقبت شنا در دریاچه را ترجیح دادم و کفشهایم هم به تشت آبی بدل شد!
20 قدم مانده به خانه، وقتی که دیگر به فغان درآمده بودم یک ماشین نگه داشت و من که دو تا ساک اضافی هم داشتم پریدم تو! موقع پیاده شدن، خانمی که کنار راننده نشسته بود ازم پرسید شنا بلدی؟! ![]()
خلاصه حسابی جاتون خالی بود.
۲- امروز انگار از همان اول عجیب و غریب شروع شد. آدمهای مختلف اصرار داشتند که وانمود کنند که من وظایفم را درست انجام نمی دهم و باید نوع دیگری انجام شود! چه وظایف کاری و چه وظایف دوستی. (بعضی به صراحت گفتند و بعضی را ناگهانی کشف کردم!) و بعد هم که خیلی جدی (بر خلاف همیشه) و رنجیده شروع کردم به توضیح دادن که ابدا این طور نیست به این دلیل و این دلیل، تازه دیدم که دارند با من شوخی می کنند!!!
و این در حالیست که تازه در آغاز روز هستیم!
شاید گاهی برای اینکه از فکر کردن به علت اتفاقاتی که برایمان رخ می دهد خودداری کنیم (به خصوص اگر از یک نوع و پشت سر هم باشد) ربطش می دهیم به اینکه مثلا امروز روز بدبیاری است!
۳- امروز تصمیم گرفتم خاطره بنویسم. نه شعر نه نثر نه نتیجه اخلاقی.
آرزوی مهتاب
شب ز ره آمد
مهتاب فسونگر باز می تابید
گل شب بو میان باغچه، رسواگری می کرد
اشکهای عاشق مهتاب
روی سقف خانه غوغای عجیبی داشت
می رقصید، می خندید
گاه از دور
شتابان قطره اشکی
میان حوض خانه می افتاد
شب بی تاب
اشکها را قطره قطره جمع می کرد
روی آنها پرده می انداخت
اشکهای بی قرار و داغ
پرده می سوزاند ...
و شب می گفت این
صدها هزاران نقطه روشن، این بی شماران را
نخوانید اشک!
«ستاره» است این،
نام بی شماران ذره، شوخ و شنگ
ولی مهتاب هر شب، لاغر و باریک می شد
سرد و کمرنگ
دلش اما، شعله ور می سوخت
و شب، پرچانه، هر شب
قصه های تازه از این قطره ها می بافت
عاقبت یک شب، دور از چشم شب، مهتاب
کنار گوش آن رسواترین شب بو
آهسته نجوا کرد، قصه هر قطره رنجش را
گفت من عاشق ترینم، عاشق خورشید
عاشق گرما و نورم، عاشق امید
فردا، روز، رنگ زرد
عاشق رنگ گل خورشید...
دل نامه:
یک درخت خرمالو
با چشمان نارنجی درشت
پشت توری سرسخت همین پنجره ؛
همین پنجره روبرو
نشسته، با شیطنت مرا نگاه می کند
می داند لابد که دستم به او نمی رسد!
انگار همیشه همین است
همیشه دوری و هجران
و بعد
وقتی فصل وصل فرا می رسد
هر چه دست، دراز می کنی
دستت نمی رسد!
ای کاش نامه: (تقدیم به دریا - نه! اسم نیست. همان دریای واقعی!)
عمیق ترین تحسینهایم از آن توست
عمیق ترین مخلوق سبزآبی خدا !
وسیع، عمیق، قدرتمند، رازدار، با شکوه،
ای کاش آسمان می شدم ،
عکس تو در من می افتاد
غمپرسشنامه!
*چرا گاهی آدم اشتباهاتی مرتکب می شود که حتی خودش هم از توضیح آنها در می ماند؟!؟
مست - از سياوش كسرايي
من ، مستم.
من، مستم و ميخانه پرستم.
راهم منماييد،
پايم بگشاييد!
وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم!
مي، لاله و باغم
مي، شمع و چراغم.
مي، همدم من،
همنفسم، عطر دماغم.
خوشرنگ،
خوش آهنگ
لغزيده به جامم.
از تلخي طعم وي، انديشه مداريد،
گواراست به كامم.
در ساحل اين آتش.
من غرق گناهم
همراه شما نيستم، اي مردم بتگر!
من نامه سياهم.
فرياد رسا!
در شب گسترده پر و بال
از آتش اهريمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر مي
هم تاك كهنسال.
كان تاك زرافشان دهدم خوشه زرين
وين ساغر لبريز
اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين
با آنكه در ميكده را باز ببستند
با آنكه سبوي مي ما را بشكستند
با محتسب شهر بگوييد كه: هشدار!
هشدار!
كه من مست مي هر شبه هستم.
این داستان به اواخر قرن 15 بر می گردد. در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 بچه زندگی می كردند.
برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفناك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 بچه) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند كه پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای كار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می كرد تا در آكادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری كه تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می كرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز یك شنبه در یك كلیسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناك جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی كار كرد تا برادرش را كه در آكادمی تحصیل می كرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت كند.
نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال یك ضیافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یك نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی كه او را حمایت مالی كرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف كرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می كنم.
تمام سرها به انتهای میز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازیر شد.
سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی كه اشكهایش را پاك می كرد به انتهای میز و به چهره هایی كه دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ببین چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شكسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می كنم، به طوری كه حتی نمی توانم یك لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو كار كنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...
بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اكنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر (Albrecht Dürer) ، قلمكاری ها و آبرنگ ها و كنده كاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود.
یك روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را كه به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر كشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری كرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" نامیدند.
اگر زمانی این اثر خارق العاده را مشاهده كردید، اندیشه كنید و به خاطر بسپارید كه رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند.

منبع:
http://celestialkitsune.wordpress.com/2009/02/21/story-behind-praying-hands-by-albrecht-durer/
گاهی فکر می کنم کاش شبیه آدمهایی بودم که وقتی قهر می کنند، آدمهای رنگارنگ متفاوتی اصرار می کنند که ناراحتی آنها را از بین ببرند و لبخندی بر لبشان بنشانند. بدون اینکه از شنیدن جوابهای منفی مکرر ناراحت شوند.
اما انگار معمول نیست کسی در این مورد حرف بزند. معمول هم نیست که اگر کسی در این مورد سوالی کرد به وضوح جوابش را بدهند!!
انگار که این بخشی از ویژگیهای ذاتی یک نفر است و کسی نمی تواند به طور اکتسابی به آن دست یابد!
گرچه شاید تا حدی هم به رابطه بین آدمها و احساسات بین آنها بستگی داشته باشد. (ولی نه زیاد)
2- وقتی بچه بودم همه می گفتند قهر کار بچه هاست! و من برای اینکه ثابت کنم بچه نیستم، دیگر قهر نکردم. بعدها یاد گرفتم به جای اینکه قهر کنم، راجع به ناراحتی ام توضیح بدهم و بپرسم چه دلیلی داشته که مرا ناراحت کرده اند. بعد از آنکه موفق شدم رفتارم را تغییر بدهم (و قهر را از رفتارم بردارم)، حتی بارها تحسین شدم! که چقدر خوب که تو راجع به ناراحتی ات حرف می زنی و توی خودت نمی ریزی و ... .
گاهی هم که ناراحت بوده ام، با دیدن کوچکترین نشانه ای از پشیمانی طرف مقابل، فوراً ناراحتی ام را فراموش کرده و طرف را بخشیده ام (حتی قبل از آنکه به خودش زحمت عذرخواهی بدهد!).
برای همین هم دیگر کسی به من نگفت چرا ناراحتی. غصه نخور. گریه نکن. ببخشید و ... .
و این بود نتیجه یاد گرفتن اینکه (قهر کردن کار بچه هاست!)
3- بعضی آدمها را دیده ام که وقتی قهر می کنند فکر می کنند قهر می تواند تا آخر عمر طول بکشد و دیگران هم فقط عصبی می شوند. آنها می دانند که این آدم تحت هیچ شرایطی نمی بخشد. و منظورش از قهر کردن فقط آزار دادن دیگران است. به این نوع آدمها هم دقیقا مثل من، هرگز کسی اصرار نمی کند که آشتی کنند یا لبخندی بر لبشان بنشیند!
4- بنا به همه این دلایل آدم باید بداند چقدر و تا کی باید به قهرش ادامه بدهد! اما به نظر می رسد به هر حال آن حرف بیخودی که وقتی بچه بودیم توی گوش ما فرو کردند، که "قهر کار بچه هاست" از اساس بی فایده بوده است!
۵- همانطور که گفتم اصلا هم معمول نیست کسی در این موارد حرفی بزند ولی ... من می خواهم بدانم آیا هنوز هم آدمهایی توی دنیا هستند که فکر می کنند قهر کار بچه هاست!؟
و اگر نه لطفا این جمله را از مکالماتتان حذف کنید!!
* با عرض عذرخواهی از دوستانی که آمده اند اینجا شعری بخوانند.
"مدیتیشن حالتی از بی ذهنی است. حالتی است از آگاهی بی اندازه خالص. در حالت عادی، آگاهی مملو از زباله است، درست مانند آینه ای که با غبار پوشیده شده باشد. ذهن همواره پر است از هیاهوی افکار در حال گذر، آرزوها، خاطره ها، هیجان ها.
زمانی که افکار و آرزوها به ذهنتان هجوم نیاورند، هیچ فکری به وجود نیاید و هیچ آرزویی شکل نگیرد، آنگاه شما واقعاً آرام هستید و این آرامش همان مدیتیشن است.
مدیتیشن پی بردن به این مطلب است که من ذهن نیستم. وقتی که این آگاهی آرام آرام در وجودتان عمیق و عمیق تر گردد، آنگاه لحظات بزرگی در زندگیتان به وجود می آیند؛ لحظات سکوت، لحظات فضای خالص، لحظات وضوح، لحظاتی که هیچ چیز در درونتان در تلاطم نیست و همه چیز آرام است." (گفتاری از اوشو)
مدیتیشن به معنای تمرکز کردن ذهن است. این تمرکز می تواند بر روی یک صدا، عبارت یا دعا (اصطلاحاً مانترا)، شی، تصویر، آگاهی از خویشتن، نحوه تنفس، فرائض دینی و ... صورت گیرد.
توجه داشته باشید که فکرهايي که در طول مراقبه به ذهن شما خطور مي کند، کاملاً طبيعي است و در حقيقت نوعي پالايش است. اين فکرها از قسمتهاي عميق ذهن يا ناخودآگاه يا حافظه بلندمدت به سطح مي آيند و خالي مي شوند. گاهي اوقات خاطره ديروز، رؤياي فردا و گاهي اوقات رويدادهاي گذشته شما به ذهنتان مي آيند. بگذاريد همه اينها بيرون آيند و درونتان پالايش شود. پس از چند روز تا چند هفته انجام مداوم مدیتیشن، به چنان پاکي درون و خلأ ذهني مي رسيد که تجربه اش بسيار جالب و دوست داشتني است.
* بهتر است مراقبه يا مديتيشن را روزي دو بار صبح و بعدازظهر و هر بار20 دقيقه انجام دهيد. ممکن است چشمان خود را باز کنيد و زمان را کنترل نماييد، ولى هرگز از ساعت زنگ دار استفاده نکنيد .
* پـس از اتـمام وقت يک تا دو دقيقه در حالت چشم باز و چشم بسته بنشينيد ، ولى هرگز به مدت يک تا دو دقيقه پس از مديتيشن نايستيد.
* به طورکلى از تجويز تمرينهاى تمرکزى به افرادى که دچار افكار پارانوييدى هستند ، اضطراب فراگير و عمومى دارند و در افراد حساس و مستعد به پسيکوز حاد نيز نبايد انجام شود.
منابع:
http://www.seemorgh.com/health/default.aspx?tabid=2138&conid=2087
http://www2.irib.ir/amouzesh/o/motale_movafagh/page20.htm
http://ravanyar.com/Meditation.asp
تنها خش خش کوتاه قلم
میان سکوت مبهوت کاغذ کافی است
تا درخت بغضهای فراموش شده ام
به بار بنشیند
به آن بلندترین قله که رسیدم،
بالهایم را مثل یک پرنده باز می کنم
آن لحظه سقوط را، پرواز می کنم ...
این لحظه، از آن شعرهایی است
که کلمه ندارد
فقط آواز بلند و کشیده ای است
که آخرش با گرومپ بلندی تمام می شود!
شعر مثل شمع بلندی
قطره قطره شکل می گیرد، رشد می کند
بالا که رفت، آرام آرام پایین می لغزد
در پاشویه شمع
خودش را گم می کند
آن وقت دیگر
نه شعری هست نه شاعری
فقط شمع می ماند
با اشکهایی که ناپدید می شوند
دوباره به دنیا نگاه کن!
گاهگاهی روزهایی هست
که فکر می کنم حتی خورشید مهربان هم
چشمهایش را به روی من بسته است
آن روزها
به دستهای کوچک
و چشمهای زلال کودکی خیره می شوم
دلم از این همه صداقت و زیبایی می لرزد
و بعد به یاد می آورم ...
هنوز هم پرنده ها آزادند
هنوز هم غنچه های گل
مرا که می بینند لبخند می زنند
از کنار رود که می گذرم
برایم ترانه می خواند
به پاس حضور کودکان
برگهای خسته اما سبز کنار خیابان
قله های با شکوه و رود های مهربان
همه خستگیها را باید شست
با همه وجود زندگی باید کرد!
از این دیوارهای بلند، دیوارهای نامهربان
از این سقفهای کوتاه
این میله های بلند و آهنین
این زندانبانها
که بی رحمانه به صورت آدم لبخند می زنند
و به دستهای آدم، دستبند
از این قفسها خسته ام
از این بندهای سفت و سخت که هر گاه بال می گشایم
اسارتم را به یادم می آورند، خسته ام
از این قانونها و تبصره ها، این بایدها و نبایدها خسته ام
دلهایی می خواهم مثل سنگ،
مهربان و سرسخت
صعودشان که می کنی
تو را در آغوش نگاه می دارند
از نگاه های سرزنش بار و طعنه های معنی دار
از نیش های بی هدف
که سر و صورت و دل آدم را نشانه می گیرند
خسته ام
دلم هوای سفر کرده
دلم هوای تازه می خواهد
دلم می خواهد بدوم، جیغ بزنم
دلم می خواهد بخندم، بلند حرف بزنم،
پرواز کنم
و کسی هیچ قانونی نیاورد که بالهای مرا ببندد ، مرا اسیر کند
دلم از قانونهای بی معنی
از حرفهای آزاردهنده
از فاصله های دراز خسته است
دلم هوای تازه می خواهد
دوست دارم بی ترس، بی خیال،
قدم بزنم، پرواز کنم، بخندم، بگریم
آغوشم را به روی پروانه ها باز کنم
دغدغه فکرها و نگاه ها و حرفهای دیگران را
از دلم پاک کنم
بندهایم را پاره کنم
بالهایم را بی دغدغه باز کنم
آزاد باشم، آزادانه پرواز کنم
دوباره سایه مرگ
کام همه دیوارها را تلخ می کند
تن گورها را هم سخت می لرزاند
سیل شورمزه ای
تن تب دار مرگ را
داغدار کرده است
بغض،
با صدای لرزان،
دوباره می شمارد: 166 – 167 – 168- …
و باز از نو می آغازد: 14 – 15 – 16- …
چند بار دیگر باز
باید شمارش آغاز کند
سفر مسافران این مقصد را
پرواز کدام پرنده هر روز
تکرار می کند
|
| |
|
نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است
تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است
تا كه نادان به جهان حكمروايي دارد همه جا در نظر مردم دانا قفس است |
صخره هاي بلند
صخره هاي باشکوه، مرا صدا مي زدند
طنابهايی بلند مرا در بر گرفته بودند!
پاهايم،
سنگهاي سخت و استوار ديواره را
لمس مي کرد
پرنده ای از کنار من گذشت
طنابها را باز کردم
رها شدم
برای اولين و آخرين بار
بال گشودم
و تا بالاترين قله ی دنيا
پرواز کردم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|